در ذهنم مطالب زیادی برای نوشتن دارم.اما انگیزه ی زیادی برای این کار ندارم.
من اولین مخاطب نوشته های خودم هستم.و همین طور اولین مشتری آنها.و در رابطه ی با بعضی از آنها تنها مخاطب و تنها مشتری.زمانی نوشتن کمکم می کرد بفهمم چه باید کرد؟؟و الان که می دانم چه کنم پس دیگر مخاطب نوشته هایم نیستم و مشتری آنها نیز.من زمان زیادی را از دست داده ام، زمانی افسوس آنها را می خوردم. اما همیشه حسرت و درد بزرگترمآسیبهایی بود که ناخواسته به دیگران می زدم.( جمله بندی ها رو نگاه کن فقط.)من با بیان دغدغه هایم و با ن
برچسب:
نویسنده: پرهام زارعیان
با سلامبا توجه به شرایط کشور لازم می دونم یک نکته را بیان کنم:
من از هیچ کس گلایه ای ندارم و گردن هیچ کس هم حقی ندارم.در صورت مرگ ناگهانی حقیر، در جریان باشید که من از همه ی کسانی که با آنها ارتباطی داشته ام راضی هستم.و از همه ی دوستان و آشنایان حلالیت می طلبم.خلاصه خیالتان راحت.در یک نکته هم تردیدی ندارم و آن اینکه هرگز قصد نداشته ام آگاهانه به دیگران آسیبی بزنم.و خیلی خوشحالم که با رفتنم دیگر از شر آسیب های ناخواسته هم راحت می شوم..زمانی که این نکات را می نوشتم از جلوی چشمانم نگارهها عزیزانم
برچسب:
نویسنده: پرهام زارعیان
گاهی مطالب وبلاگم را از آخرین مطلب تا نخستین آنها مطالعه می کنم.و مفصلا حسی که اون زمان داشتم برام تداعی میشه.
متوجه می شوم که افرادی از اون نوشته ها تعجب می کنند اما من خیلی بهشون اعتقاد دارم. اما نوشته ها کمکی به شناخت من نمی کنه.اندکی پیچیده تر هستم و بسیار بی اهمیت تر...............................................بی شک از بهترین اتفاقات زندگیم نوشتن دفترچه ی خاطرات و نکات بود که تا چند سال پیش یعنی تا قبل از ایجاد این وبلاگ ادامه داشت.کم کم دارم به سمت نوشتن کتاب گام برمیدارم.و در درونم اشت
برچسب:
نویسنده: پرهام زارعیان
قسمت تلخ ماجرا این بود که کار با تو تا خانه می آمد. اینگونه نبود که با اتمام ساعت کار، زمان فراغت آغاز شود.و قسمت شیرین ماجرا این بود که من از تمام بیانات کار لذت می بردم.
امایک امای بزرگ وجود داشت و اون خانواده ام بودند.آنها که تقصیری نداشتند. به من به فراغت و به با هم بودن نیاز داشتند.و من نیز.این حس عجیب علاقه به هر دو ( خانواده و کار ) را چگونه مدیریت کنم.تازه مدت زمان طولانی بود که فرصت مطالعه نداشتم.یا حتی فرصت تماشای یک فیلم سینمایی.هیأت و دیدار دوستان که بماند...چرا اینگونه است؟؟
برچسب:
نویسنده: پرهام زارعیان
مرا با گریه باور کردی و با خنده راندی
برچسب:
نویسنده: پرهام زارعیان
برچسب:
نویسنده: پرهام زارعیان
من به یک زندگی ساده قناعت کردم
رفتم از پیش خودم
بغل خانه ی تو
رو به پرچین نگاه تو اقامت کردم.
برچسب:
نویسنده: پرهام زارعیان
بی خبر هستم ز چشمانی که می خواهد مرا.
برچسب:
نویسنده: پرهام زارعیان
من چرا با دست خالی رفته ام تا اشتیاق؟
من چرا بیهوده مجنون می شوم ؟؟؟؟؟؟؟؟
برچسب:
نویسنده: پرهام زارعیان
برچسب:
نویسنده: پرهام زارعیان
برچسب:
نویسنده: پرهام زارعیان
آن کس که مرا خواست بفهمد تو نبودی
برچسب:
نویسنده: پرهام زارعیان
برچسب:
نویسنده: پرهام زارعیان